هممم… سلام!
دیشب خیلی خواب جالبی دیدم! از اون خوابایی که صبح که از خواب پا می شی، نمی تونی بگی خدا رو شکر که خواب بود! این هم تجربه ی جالبیه!
خواب دیدم که انگار پدرم فوت کردن، و همه هاج و واج و منگ، انگار که باور نمی کنن دارن هم دیگه رو نگاه می کنن، صبح که بیدار شدم، فکر کردم لابد ضمیر ناخود آگاه من تاخیر فاز داره، و هنوز دوزاریش نیفته که این اتفاق در بیداری، در واقعیت، و واقعا مدتیست که نمی دونم چقدره، و انگار هنوز تو خوابم، افتاده. کابوسی که مدت ها پیش به واقعیت پیوسته، داغی که همیشه تازه ست، و به قول یکی از دوستان تکراری که تکراری نمیشه…
از اون جالب تر، اینکه امروز که داشتم از در میومدم تو، نگهبان توی لابی، صدام کرد. گفت خانم شاهرخی؟ برگشتم، فکر کردم کار واجبی داره! گفت نه نه کار خاصی ندارم، خواستم بگم من از دوربین می دیدم اون موقع ها که شما با پدرتون توی آسانسور بودین(آسانسور های خونه ی ما به دوربین مدار بسته مجهزه!) و یکی از صحنه هاش اصلا یادم نمیره و در خاطرم هست، که پدرتونو بغل کرده بودین. خیلی بامعرفتین و از این صحبت ها… وقتی وارد آسانسور شدم، تلاش کردم که دوربین مدار بسته، این بار اشکهای من رو ثبت نکنه…
حالا این صحبت ها که کلا درد دلیست…
یک کمی هم از وضعیت روز مره م بگم. به صورت اخبار سریع!:دی
جمعه به عنوان اولین روزی که من با اتوبوس و تنها از شمال برگشتم ثبت شد. تجربه ی بدی نبود… کلا وقتی تنهام احساس بدی ندارم!:پی
این روزها کنفرانسی در دانشگاه برگزار شد، که از من هم خواسته شده بود که توی هیئت اجرایی ش کمک کنم. و چند روزی با یک سری آدم کاملا جدید، و بدون هیچ نگرانی ای با اونا گذشت… بد نبود، خوب بود. فضا و محیطش هم بد نبود. و اینکه هیچ کس رو هم نمی شناختم و هیچ کس هم تقریبا من رو نمی شناخت یا شناخت خوبی روی من نداشت، چیز خوبی بود.
انرژی دوباره زندگی کردن داره بهم بر می گرده… می خوام خوب و حسابی کار کنم و درس بخونم و وقت تلف کردن رو کاهش بدم. از یک طرف غرق شدن در این چیزا باعث میشه که شب که می رسم خونه این قدر خسته باشم، که بعد یک شام و یک کمکی گپ با اعضای خونه، برم بخوابم، و بلا فاصله خوابم ببره! بدون فکر به بقیه ی ماجراهای زندگی! تازه این چند روزه اینترنت رو هم قطع کردم!
دیروز رفتم کاخ سعد آباد، و من کلی حس اون موقع ها که دبستانی بودم و نفس می کشیدم اون جا برام زنده شد! اون موقع ها که نفسم می گرفت، می رفتم اون جا نفس می کشیدم. جای فوق العاده ایه… واقعا فوق العاده! توی برنامه ی هر انسان بالغی باید آشتی با طبیعت نگاشته بشه! و همچنین آشتی با موزه و این صحبت ها!
داشتم فکر می کردم که ترجیح می دم که هیچ آدم سیگاری ای رو دوست نداشته باشم! که وقتی می بینم که داره سیگار می کشه و داره کمکم خودشو از بین می بره، خیلی از نظر روحی بهم فشار وارد نشه. شاید تحمل اینکه آدم ها به خودشون ظلم می کنن، وقتی که دوسشون نداشته باشی، راحت تر باشه. یا بهتره این جوری بگم، تحمل این که ببینی کسی که دوستش داری داره خودشو از بین می بره، خیلی سخته…
خلاصه همین! این سر تیتر فعالیت های این مدت من بود!:دی