نظر بدهید!(۱)

سلام!

«بدقولی بهتر از هرگز قول ندادن است.»

لطفا نظرات خود را نسبت به این جمله اعلام کنید!

ادامه نوشت:

اولا یک فاتحه بخوانید.

ثانیا یک عالمه حرف و یک عالمه نوشته و یک آدم بی اینترنت که البته از بی اینترنتی خود راضیست.

ثالثا منتظر نظرات همه ی خوانندگان گرامی درباره ی صحت این جمله هستم.

(14) دیدگاه

یک روز معمولی!

سلام
امروز یکی از اون “از اون روزا” ی من بود! دیشب که عروسی بودم، بالاخره تولد امام هشتم در روز هشتم ماه هشتم سال هشتاد و هشت! با پای باد کرده (به خاطر کفش های پاشنه بلند که خیلی بهم میان!:پی) ساعت 3 خوابیدم، ساعت 6 پا شدم و رفتم دانشگاه. سه ساعت خواب مفید! تقریبا همه ی کلاسام رو توی خواب و بیداری گذروندم! امروز قرار بود یکی از بهترین معلم هام که ایران نیست و یک چند وقتی بود که اومده بود ایران و فردا داره میره، ببینم، که متاسفانه نشد. این بار هم نشد که ببینمش و از دست رفت! فکر کردم اشکال نداره، دیروز یک کتابی خونده بودم که مطالبش خیلی برای یکی از دوستام می تونست جالب باشه، بهش گفتم پایه ست که بریم بیرون؟ گفت باید هماهنگ کنه. توی همین زمانا بود که تلفنم زنگ زد و گفتن که لپتاپی که داده بودم درست کنند، درست شده، برم بگیرم. فکر کردم خب باشه می ریم پایتخت با اون دوستم اگه بیاد. خونه ی اونا هم نزدیک اون جاست، تنهایی هم متحمل این رفت و آمد ها که دیگه واقعا خسته م کردن نمی شم. دیگه که داشتم از دانشگاه خارج می شدم، گفت که نمی تونه بیاد. منم نشستم پشت دانشکده و نگاه کردم به هوای ملس، و فکر کردم که چرا همه چیز این جوریه؟ زنگ زدم به یکی از دوستام، چند دقیقه ای صحبت کردیم، یک کمی حالم بهتر شد. راه افتادم، فکر کردم بی خیال پایتخت، فردا می رم، الان برم خونه بپرم بغل مامانم و خودمو براش لوس کنم و یه غذای درست حسابی بزنم تو رگ و کلا خستگی در کنم. بعد یک کمی از فکرشم حالم بهتر شد، سوار ماشین که شدم و به سمت خونه عزیمت کردم، یهو یادم افتاد که مامان رفته پاتختی… زنگ زدم خونه، کسی بر نداشت… گفتم فوق العاده ست… گل بود به سبزه نیز آراسته شد. حالا میرم با یه خونه ی خالی مواجه می شم. داشت تقریبا تمام امید هام از دست می رفت، که یهو هاله ای اومد دور مغزم، روی سلول های خاکستری رو گرفت و بخش استدلال رو آورد رو: می تونی فکر کنی که خیلی بدبخت و بیچاره ای، و یا می تونی الان از این هوای ملس و بی نظیر لذت ببری. به سادگی راه حل دوم رو انتخاب کردم، و در اون هوای بی نظیر یک کمی قدم زدم، و خدا رو شکر کردم که هوا این قدر عالیه، و این که خوبه بعضی وقتا تنهام، و می تونم بیشتر و بهتر فکر کنم.
چه وصفی شد از امروز!:پی. می خواستم کلی در مورد عروسی و عروسی دیشب صحبت کنم، ولی خب باشه برای بعد، هر چند که بعدا از دهن میفته و دیگه ارزش نداره، ولی الان دلم یک نوشیدنی گرم می خواد، و یک خوردنی خوشمزه! و منتظر می مونم تا بیاد مامان! واقعا به همون اندازه که داشتن آرامش سخته، راحت هم هست. باور کن.

(5) دیدگاه

غم مخور؟

سلام!
مریضم. یک کم وقتی آدم مریضه، عصبیه، یه کم به پوچی می رسه! واقعا خسته کننده و کسالت آوره! مخصوصا این موقع های روز، مخصوصا توی این فصل سال، مخصوصا الان.
جدا خسته شدم! جدا چرا خدا انسان رو آفرید؟ سوالی که من هیچ وقت نتونستم بهش پاسخ بدم. کسی جواب این سوال رو می دونه؟ اصلا مهمه که بدونیم جوابشو؟ همیشه فکر کردم که وقتی که هستم، یعنی هستم! بودنم رو که نمی تونم انکار کنم. حالا فعلا هستم، مجبور به بودنم، پس باید درست باشم. شاید یه روزی یه جایی یه کسی گفت چرا هستم.
سه تا آمپول فیل کش زدم. دیشبیه دیگه واقعا فلجم کرد. دلم برای همه چیز و همه جا تنگه. حس روزهای مدرسه رو دارم، اون موقع هاییش که بارون میومد و حالم بد بود. چقدر بی دغدغه تر بودم از الانا. اون موقع که هم پام شکسته بود و هم آبله مرغون گرفته بودم. به همین اندازه کلافه بودم. خونه مونم داشتن رنگ می کردن… وای… نه می تونستم تکون بخورم، نه می تونستم کار دیگه ای بکنم. نه هیچی. یادش به خیر، چقدر صلوات می فرستادم به روح پدر و مادر مهران مدیری، که 77 پخش می کرد، حد اقل من یک کمی روحیه م عوض می شد! واقعا به همین سادگی! به همین سادگی می شه یک جنگ خنده دار، تا ابد توی ذهن یک کودک باقی بمونه و هر وقت فکر می کنه، بگه خدا رو شکر که بود اون موقع! که منی که نه می تونستم برم مدرسه، نه می تونستم راه برم، نه می تونستم هیچ کار دیگه ای بکنم، حد اقل یه چند دقیقه ای از اون فضا خارج می شدم. یادم نمی ره اون روز که دیگه دووم نیاوردم، و با مامان رفتیم و گچ پام رو باز کردیم! رفتیم دکتر، دکتره گفت واییییی خانم چی کار کردین؟(خطاب به مامان) بعد نگاه کرد به جوش های آبله مرغونی که زیر گچ به اندازه ی مشت شده بودند! گفت کار خوبی کردین!
کلافه م. کار خاصی هم ندارم الانا بکنم. وضع زندگیم هم همچین یه کمی به هم ریخته ست. نمی دونم بالاخره از این وضع در میام؟ چه اتفاقی قراره بیفته؟ خسته شدم از فکر کردن. دلم تنگه… خدایا سلامت نگه دار همه ی بندگانت رو، ما رو هم روی همه ی اونا…

(5) دیدگاه

عشق!

امان از دست عشق! که عاشق آرام ندارد و فارغ آرام ندارد! معلوم نیست حکمت خدا چه بود، که این پدیده ی عجیب غریب را به خلقت آورد!

معلوم نیست خدا چه شد که همه چیز را جفت آفرید!

داشتنش یک مشکل است و نداشتنش مشکلی دیگر!

به هر حال، به هر دلیلی که آفریده شد… آفریده شد. :-؟

پی نوشت: هیچ سوء استفاده ای از این پست ممکن نیست! به همین دلیل نظرات غیر فعال شد.

یک نظر بنویسید

poem!

In the name of God

Every beautiful thing that I remember,

has gone to the end, I am now a defender

Maybe ‘twas too soon to begin the game,

it is all lost now ‘n I’m broken the same

Players of the game weren’t strong enough,

the road came to a deadlock and the way got too tough

Life went terrible, getting even worse,

no one did really find where’s the real source

And now, I can’t believe

that this is the story and this is how we live

So God, please help us survive

give us some energy again, to hopefully drive

to drive safely again on the road

God, please put us in our safety mode

Shiva, Tehran    88/7/13

ادامه مطلب »

(11) دیدگاه

سور پریز!

هی! سلام!

شده مثلا دو ماهی به یک سورپرایز عظیم بیندیشید؟ برای من شده.

شده سر تاریخش همه چی به هم ریخته باشه؟ برای من شده.

شده تاریخشو بندازین عقب، و هزار تا ایده رو زیر و رو کنین که یکیش مناسب باشه برای همون زمان؟ خب برای من هم شده.

و شده اون روز همه ی چیزا به هم بریزه و به هیچی نرسید و هیچی مثل چیزی که در برنامه ی ذهن شما بود پیش نره؟ در این زمانه که خیلی غمگین بشین. و احساس کنید که حتی در یک چیز ساده هم توانمندی ندارین.

از ویژگی های سورپرایز اینه که فقط خودتون خبر دارین ازش، یعنی سورپرایز کنندگان، و کسی که سورپرایز میشه ازش هیچ خبری نداره، در نتیجه هماهنگی با کسی که قراره سورپرایز شه، یه کمی سخته، چون لابد تا زمانش نباید هیچی بفهمه از قصد و غرض شما. بعد مثلا طرف ممکنه هاج و واج بمونه از برخورد های شما! حتی ممکنه این وسط دعواتون شه! می دونی بعد که دعواتون بشه، فکر می کنی، عجب نقض غرضی! اگه می خواین که طرف رو شاد کنین، که دعوا دیگه چیه!

بعد به کاراتون نرسید، هیچی به موقع نرسه، بچه رو گاز بسوزه، موبایلتونو جا بذارین، کارای اون روز همه با شکست مواجه بشن، دیر بشه، همه چی قاطی پاطی شه. و این وسط از دست کسی هم که قرار بود شادش کنین، ناراحت شین، حالا بیا و درستش کن.

به هر حال… سور پریز معقوله ایست که باید آدم های پر انرژی تر احتمالا به آن بیندیشند! چون نیازمند انرژی بیشتری ست. به هر حال، من دوست داشتم که کسی را خوشحال کنم. این برای خودم دست کم، ارزشمند است!

و اما صحبتی چند در مورد بهانه! تا حالا فکر کردین یکی که داره بهانه میاره، داره بهانه میاره و واقعا منظورش چیزی که می گه نیست؟ چرا ماها همیشه توجیهاتش رو نادیده می گیریم و مجبورش می کنیم که اعتراف کنه؟ مثلا فرض کن که تو می دونی که فلانی وقتی فلان حرف رو می زنه، منظورش اون حرفه نیست، مثلا منظورش اینه که به من بیشتر توجه کن. بعد کلی پیروزمندانه پیش خودمون می گیم که هاها، من که می دونم تو به خاطر ضعف خودت این حرف رو می زنی، عمرا اگه تو رو کمک کنم. بشین تا من کمکت کنم. بعدشم یه لبخند از نوع پیروزمندانه که من زیر بار حرفش نمی رم و فلان. ولی واقعا اگه طرف می خواست که شما صرفا کمی بیشتر توجه کنین بهش، و شما کمی این کار رو می کرین، آیا احساس خوشایند تری نداشتین؟ چرا حتما باید بگه که من مثلا الان به کمک شما احتیاج دارم؟ شما که منظور اونو این قدر باهوش بودین که بفهمین. یعنی اگه وقتی می فهمیم یکی داره بهانه میاره، بهش کمک کنیم، چی میشه؟ حتما باید به ضعف خودش در حضور ما اعتراف کنه، که ما هم قبول کنیم که حالا میشه کمکش کرد؟ تا این حد مغرور و خود خواه؟ حالا تازه بعضی وقتا بحث ضعف طرف نیست، بحث ریخته نشدن یک سری از حرمت هاست. که گفتن مستقیمشون به ضرر رابطه ست مثلا. وقتی می فهمیم که طرف از این ناحیه ناراحته، حتما باید مستقیما بگه؟ مگه ما پیروزمندانه نمی فهمیم که طرف ناراحته؟ چرا همچون سوپرمن از این فهممون درست استفاده نکنیم؟ مگه آدم فهیم تعریفش چیه؟

البته این همیشه صادق نیست، و خودش فهم خوبی می خواد که کی باید توجه کنیم به توجیهات دیگران، کی نه. ولی به هر حال، انسان خیلی خودخواه و مغروره. خیلی.

یه سری چیزای دیگه هم تو ذهنم بود که الان نمی دونم کدوم ور مغزمن! ان شاالله پست های بعدی!:پی

(8) دیدگاه

بدون عنوان!

هممم… سلام!

دیشب خیلی خواب جالبی دیدم! از اون خوابایی که صبح که از خواب پا می شی، نمی تونی بگی خدا رو شکر که خواب بود! این هم تجربه ی جالبیه!

خواب دیدم که انگار پدرم فوت کردن، و همه هاج و واج و منگ، انگار که باور نمی کنن دارن هم دیگه رو نگاه می کنن، صبح که بیدار شدم، فکر کردم لابد ضمیر ناخود آگاه من تاخیر فاز داره، و هنوز دوزاریش نیفته که این اتفاق در بیداری، در واقعیت، و واقعا مدتیست که نمی دونم چقدره، و انگار هنوز تو خوابم، افتاده. کابوسی که مدت ها پیش به واقعیت پیوسته، داغی که همیشه تازه ست، و به قول یکی از دوستان تکراری که تکراری نمیشه…

از اون جالب تر، اینکه امروز که داشتم از در میومدم تو، نگهبان توی لابی، صدام کرد. گفت خانم شاهرخی؟ برگشتم، فکر کردم کار واجبی داره! گفت نه نه کار خاصی ندارم، خواستم بگم من از دوربین می دیدم اون موقع ها که شما با پدرتون توی آسانسور بودین(آسانسور های خونه ی ما به دوربین مدار بسته مجهزه!) و یکی از صحنه هاش اصلا یادم نمیره و در خاطرم هست، که پدرتونو بغل کرده بودین. خیلی بامعرفتین و از این صحبت ها… وقتی وارد آسانسور شدم، تلاش کردم که دوربین مدار بسته، این بار اشکهای من رو ثبت نکنه…

حالا این صحبت ها که کلا درد دلیست…

یک کمی هم از وضعیت روز مره م بگم. به صورت اخبار سریع!:دی

جمعه به عنوان اولین روزی که من با اتوبوس و تنها از شمال برگشتم ثبت شد. تجربه ی بدی نبود… کلا وقتی تنهام احساس بدی ندارم!:پی

این روزها کنفرانسی در دانشگاه برگزار شد، که از من هم خواسته شده بود که توی هیئت اجرایی ش کمک کنم. و چند روزی با یک سری آدم کاملا جدید، و بدون هیچ نگرانی ای با اونا گذشت… بد نبود، خوب بود. فضا و محیطش هم بد نبود. و اینکه هیچ کس رو هم نمی شناختم و هیچ کس هم تقریبا من رو نمی شناخت یا شناخت خوبی روی من نداشت، چیز خوبی بود.

انرژی دوباره زندگی کردن داره بهم بر می گرده… می خوام خوب و حسابی کار کنم و درس بخونم و وقت تلف کردن رو کاهش بدم. از یک طرف غرق شدن در این چیزا باعث میشه که شب که می رسم خونه این قدر خسته باشم، که بعد یک شام و یک کمکی گپ با اعضای خونه، برم بخوابم، و بلا فاصله خوابم ببره! بدون فکر به بقیه ی ماجراهای زندگی! تازه این چند روزه اینترنت رو هم قطع کردم!

دیروز رفتم کاخ سعد آباد، و من کلی حس اون موقع ها که دبستانی بودم و نفس می کشیدم اون جا برام زنده شد! اون موقع ها که نفسم می گرفت، می رفتم اون جا نفس می کشیدم. جای فوق العاده ایه… واقعا فوق العاده! توی برنامه ی هر انسان بالغی باید آشتی با طبیعت نگاشته بشه! و همچنین آشتی با موزه و این صحبت ها!

داشتم فکر می کردم که ترجیح می دم که هیچ آدم سیگاری ای رو دوست نداشته باشم! که وقتی می بینم که داره سیگار می کشه و داره کمکم خودشو از بین می بره، خیلی از نظر روحی بهم فشار وارد نشه. شاید تحمل اینکه آدم ها به خودشون ظلم می کنن، وقتی که دوسشون نداشته باشی، راحت تر باشه. یا بهتره این جوری بگم، تحمل این که ببینی کسی که دوستش داری داره خودشو از بین می بره، خیلی سخته…

خلاصه همین! این سر تیتر فعالیت های این مدت من بود!:دی

(5) دیدگاه

سلام!

دیدی بعضی وقتا آدم اون قدر خسته ست که هیچ کاری نمی تونه بکنه که خستگی ش در بره، حتی خوابشم نمی بره هر کاری می کنه؟ الان دقیقا در همون وضعیتم.

نیم ساعت چهل و پنج دقیقه ای زور زدم که خوابم ببره… متاسفانه نشد! چه کاری بهتر از نوشتن توی بلاگ برای گذراندن زمان؟!

کلا نمی دونم این روزا چمه، دیگه حتی مهم هم نیست که بفهمم چمه. هر چیم که هست همینه که هست دیگه… از فکر کردن به این که چی چیه و چو چوئه خسته شدم. هر چی هست هست… به من چه اصلا. بابا اصلا چی کار داری با من؟ میگیرم می زنمتا…

امروز یه عالمه مهمون داشتیم… تنوعه؟ آره خب تنوع که هست. ولی کلا این یه عالمه مهمون داشتنا، مخصوصا برای یک سریا، چی بگم… یه عده اصرار دارن که حالتو بد کنن.

ملت اصلا دوست دارن انگار که تیریپ درک و اینا بیان. خدایا من رو هیچ وقت از این تیریپا قرار نده. خیلی البته نیت ملت خیره ها… این برای من ارزشمنده. ولی خب… دانستن همه چیز که ممکن نیست! هست؟ خدایا من رو در گروه دانایان قرار بده.

یک جمله یکی گفت جالب بود: if you don’t love me, lie to me

این جمله می تونه جمله ی جالبی باشه. مثلا تا حالا فکر کردی اگه اون رنگ زردی که تو بهش می گی زرد رو یکی دیگه نارنجی می دیده از بچگی ولی شما جفتتون بهش می گین زرد، چه فرقی می کنه که بفهمین که شما عین هم نمیبینین اونو؟ مهم اینه که شما همیشه اونو یک چیز صدا می کنین. اصلا شاید منبع اختلاف سلیقه همین باشه! کسی واقعا چه می دونه!

این توضیح خیلی به جمله ربط داشت نه؟ اگه شما هیچ وقت نفهمین که یکی داره بهتون دروغ میگه، و اون همیشه اون دروغ رو بگه، و در دروغش راسخ باشه، برای شما فرقی می کنه که دروغ بگه یا راست باشه؟ دروغ وقتی خنده داره که عوض شه. جاشو با واقعیت عوض کنه، ولی وقتی اون قدر راسخ باشه که جاش با واقعیت عوض نشه چی؟ خیلی دارم چرت می گم؟

اگه یک نفر به شما بگه که دوستون داره، مسلما داره به شما ظلم می کنه اگه این جمله ش رو روزی پس بگیره… :-؟ چه می دونم خب… چقدر حرفای متناقض می زنم نه؟

بی خیال…

(7) دیدگاه

در جستجوی یک اثر فلوئورسنتی!

هی هی هی!

خب نمی دونم دنبال یه راهیم که خودمو خالی کنم! نمی دونم چرا فکر کردم شاید نوشتن جواب داد! خیلی انگار درونم پره! خیلی متغیرم، بعضی وقتها فکر می کنم کاملا به خودم مسلطم، و توان تحمل هر چیزی رو دارم، بعضی وقت ها هم از دستم در میره و اذیت می شم.

شاید سفر و گردش توی طبیعت هم بتونه من رو خالی کنه، ولی مشکل اینه که اثرش روم باقی نمی مونه!

این فلوئورسنت و فسفر سنت بودن که توی شیمی خوندیم، فلوئور سنت اونایی که اثر رو تا یه مدتی نگه می داشتند(اگه اشتباه نکنم) فسفر سنت اونایی که اثرشون فقط تا بودنشون بود و بعد از قطع شدن چیزی باقی نمی موند!

دنبال یک روش فلوئورسنتی ام برای بهتر شدن! هنوز که پیدا نکردم.

بچه که بودیم، می گفتن تو بچه ای، قلبت پاکه، چیزی نداره! الان دارم معنی اون حرفا رو می فهمم، انگار هر چی بزرگتر می شم، قلبم بدرنگ تر می شه! مثلا الان احتمالا باید قرمز ماسیده شده باشه… این قدر که بهش اعتنا نکردم و ماسیده!

داشتم به داشته های یک نفر دیگه فکر می کردم، که چقدر داره و کوره نمی بینه، حواسش نیست! بعدش به خودم گفتم برو بابا بچه جون، تو خودت کور تری که! تو کدوم یکی از دارایی هات رو می بینی که انتظار داری دیگران دارایی هاشونو ببینن!

همین!

اللهم طهر قلبی من النفاق

و عملی من الریا

و لسانی من الکذب

و عینی من الخیانة

(5) دیدگاه

شب

هی…

یک هفته ای بود که اینترنت نداشتم. خیلی تو این مدت دلم می خواست بنویسم. از ماه رمضان، از پدرم، از زندگی، از آرزو هام، از همه چی.

کلا هفته ی دلتنگ و غمناکی بود. یکی از اون هفته هایی که تمام احساسات منفیت رو ئن، و هر وری می ری نگاه می کنی، می بینی این ورم به جایی نمی رسونتت. هفته ی اول رمضان.

می گن: شیطون توی ماه رمضون در غل و زنجیره. به خاطر همینه که وجدان ها مون بیدار شدن، و دارن عذابمون می دن نه؟

لحظات اندوه، کفاره ی گناهانن.

داشتم فکر می کردم که اگه لحظه ای مسلمون بودم، همون لحظه بمیرم!

یک ذهن آشفته ی قاطی پاطی. کل این هفته تقریبا خونه بودم، خیلی کم از خونه خارج شدم، و تقریبا هم تنها بودم توی خونه. این نتیجه ی عجیبی نیست برای کسی مثل من: دیوانگی.

واقعا که هر چی که از قالب منطق خارج و به قالب عملی یا احساسی وارد می شه خیلی سخته. سخت بودن در تداومشه. تداوم همیشه سخته. همیشه.

ولی یک چیزم فهمیدم: هذیون گفتن شاید بتونه حال آدمو خوب کنه! هذیون اون قدر ها هم بد نیست، تب آدمو میاره پایین. البته دیگران رو اذیت می کنه! مثل خود من، وقتی که دیگران هذیون می گن اذیت میشم. :-؟ نمی دونم…

—————

دستی نوازشی می کشید روی سرم: بیدار نمی شی؟ سحره الان اذان میشه هااااا

- چشم های نیمه بسته ی من و بیداری نصفه نیمه، لبخندی به روی لب: باشه الان پا می شم!

و بعدش هم صدای دعای سحر و خوردن سحری… خیلی وقتا حتی دو تایی.

تمام شد. اینها فقط خاطره اند.

(7) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »