واااااااای، این کارو دارم اون کارو دارم این جا مونده، اونجا رو اپلای نکردم اینجا رو بررسی نکردم، مدارک برا اینجا آماده نیست، فلان چیزو نخوندم، برا کنکور نخوندم، ددلاین گذشت، این اون…
بعدش آدم نگاه میکنه، همه ی کارا حالا یکم بالا و پایین، یکم با کیفیت تر و یکم بی کیفیت تر، کامل و ناقص، انجام میشه و میره. ولی این خود آدمه که هیچ چیز از زمان گذشته نفهمیده. انگار یه پودر بی حسی ریختن رو آدم، یه پودر که خاصیت الکل رو داره. غافلت میکنه، از زمان، از مکان. فقط بگذره. اگه دقیقا همین کارا رو ولی هوشیار میکردم، خیلی بیشتر لذت میبردم از زندگی… ولی الان، فقط زمان میگذره و توش یه سری کار بالاخره انجام میشه. ولی مثل یه آدم که آلزایمر داره، من هیچی از هیچ اتفاقی نمیفهمم.
حتی میدونم که غافلم. ولی راه هشیار شدن رو بلد نیستم. انگار زندگی همین پوشش خاکستری که رو همه جا نشسته رو گذاشته. هیچی زنده نیست. فقط همه چی، مثل تصویر، میاد و میره. و من هیچ درکی از هیچ اتفاقی ندارم.
انگار تو شوکم. تو شوک زندگی… و زندگی این جوری، خیلی بی مزه ست.
کاش یکی میومد آب میریخت رو روحم، میگفت بیدار شو! خیلی وقته خوابی…
ولی من دقیقا مثل کسی که خوابه ولی از خواب نمیپره و داره همین جوری خواب(نه حتی لزوما کابوس) میبینه، دارم عذاب میکشم… مثل کسی که باید بیدار شه و بره دستشویی، ولی نمیتونه.
واقعا راهی نیست؟