می رسن روزایی تو زندگی که واقعا واژه ی بالا در مورد آدم صدق می کنه. به هر دری می زنی آروم نمیشی! هی فکر می کنی نکنه اونایی که دوستت دارن رو ناراحت کنی، بعد یهو فکر می کنی کو؟ اصلا مگه دوستت دارن؟ بعد می تونی کاملا منطقی و روشن اثبات کنی که حتی مامانت هم دوستت نداره.(اگر شما نتونستین این کارو بکنین، بیاین پیش من! من می تونم اینو بهتون اثبات کنم! فقط لازمه الان بیاین! چون اگه از حالت»روانی» خارج شین، دیگه قابلیت اثبات رو از دست میدین!)
بعله… یک چنین روزایی که به پر و پای همه بپیچی و کسی نتونه نزدیکت بشه هست تو زندگی. بعضی وقتا فکر می کنم زندگی اصلا همینه، فقط آدما بعضی وقتا یادشون میره. همه چیز رو محور خود آدم می چرخه، و این خیلی بیریخته به نظر من. محوریت خود واقعا بیریخته ولی هیچ شکل جایگزینی پیدا نکردم من که منطقی باشه.تو نمی تونی رو محور بقیه بچرخی که رو محور خودشون می چرخن! این یه جور عدم تعادل ایجاد می کنه و منطقی هم نیست.
خیلی احساس ناتوانی می کنم.
قطره باران گفت
اوهوم
منم همین چند روز پیش داشتم واسه خودم اثبات میکردم که عشق مادر به فرزند هم مثل خیلی از عشقهای دیگه اونجور که باید وجود نداره.بلکه بیشتر از عشق به خودِ که موجب میشه نسبت به دیگران هم محبتی کرد.
هیچ آدمی منطقن نمیتونه وجود داشته باشه که یه آدم دیگه رو بیشتر از خودش دوست داشته باشه.