The last

خب… در کمال ناباوری دیروز صبح اولین روزی بود که تصمیم بستن این وبلاگ به سرم زد.
این وبلاگ از همه ی وبلاگهای من بیشتر عمر کرد. پستیش رو هم پاک و خصوصی و اینا نمیکنم. باز میمونه.
مسلما هم قرار نیست دیگه ننویسم، ولی با اتفاقات امروز، مطمئن شدم، که وقت بستن این وبلاگ هم رسیده. شاید توی یه وبلاگ جدید شروع کردم. شاید هم نه. شاید به یه سبک جدید، شاید به یه قلم جدید.
شاید یه روز دوباره اینجا رو هم باز کردم، نمیدونم. شاید هم دیگه باز نشد، و رفت توی لیست «بسته شده» های من.
به هر حال، برای من انگار هر وبلاگی مال یه دورانیه. و وقتشه که این دوران زندگی من هم به سر برسه.
اینجا رو خیلی دوست داشتم…
خداحافظ.

Advertisements

Comments (1)

خب اومدم سبک نوشتنمو تغییر بدم، سوتفاهم آفرین شد! لذا، این پست فعلا حذف شد!

نوشتن دیدگاه

واقعیت های داغون!

فکر می کردم باید برای اینکه برم مکه آماده باشم. همیشه فکر میکردم بهترین موقعش، اون موقعیه که خودمو از لحاظ معنوی حسابی آماده کرده باشم، همه چی صاف و صوف باشه، و فقط من بخوام برم اونجا و انرژی مثبت جمع کنم. یه مدت مثلا حسابی رو خودم کار کرده باشم و این صحبتا.
توی اون شرایط، مکه جور نشد. توی شرایط بهتر از الان هم باز جور نشد. یه زمانی، دقیقا این وسط، برنامه ی مکه گذاشته شده. من توی نقاط حضیض خودمم، از لحاظ معنوی، از لحاظ حس و حال. حتی از لحاظ فیزیکی. از همه لحاظ. وسط ناکجا آباد، توی موقعیتی که نمیدونم چیه. کار چیه، دانشگاه چیه، زندگی چیه، هیچ چی به هیچ چی.
حتی نقطه ی وایسادن خودمو نمیدونم چیه. وضعیت معنوی هم که خب واقعا شرم آوره وضعم.
یه سری نقاط جدا جدائم الان که حتی یکپارچگی هم نداره. یعنی داغونا، له له.
و این مقدمه ی منه برای سفرم به مکه! :-؟ شاید این پیش درآمد هم پیش درآمد بدی نباشه، شاید بیشتر تاثیر بذاره، شاید هم کمتر. به هر حال این سفر برای من در تصوراتم یک سفر خاص بوده همیشه. امیدوارم این پیش درآمد داغون، جلوی خاص بودن این سفر رو نگیره…

Comments (1)

امروز هر گوشه ی دنیا، گر با همیم و گر تنها…

دیروز در واقع سورپرایز شدم.

قرار داشتم با دوستان دبیرستان. عنوان این قرار دیدار با بازماندگان بود! من از دانشگاه خسته و کوفته رفتم که برم سر قرار، و دیدم که بچه ها میگن خب منتظر باش، یکی از بچه ها نامزد کرده! من کنجکاو منتظر بودم ببینم کی قراره بیاد که نامزد کرده! و در کمال تعجب یکی از بچه هایی که تو هفته ی اخیر دو بار باهاش چت کرده بودم با این خیال خام که تورنتوئه، جلو روم سبز شد!!!! من حالا یک علامت تعجب بزرگ شده بودم که تو نامزد کردی یعنی؟؟؟؟ و بعد معلوم شد که میخواسته سورپرایز کنه و به خاطر همین نگفته که اومده بوده ایران! و این که بچه ها هم گفتن به من که یکی نامزد کرده، صرفا برای دادن جو به قضیه بوده.

بسیار نشست دلنشینی بود. تا نزدیک نیمه شب از هم دل نکندیم. و کلی حرف زدیم! چند تا احساس رو خب تجربه کردم بین حرفامون…

اولین حسش این بود که چقدر واقعا بزرگ شدیم… تا الان روی عددش خیلی تا حالا حرف زده بودم با بقیه که چقدر داره میره بالا! ولی دیشب واقعا حس کردم که بزرگ شدیم. حرفها و دغدغه ها و مشکلات و همه چی، از جنس بزرگونه ست.

دومین حسشم برام این بود که چقدر دوست داشتنی هستند دوستام. چقدر دیدنشون باعث شادیمه.

سومیشم این بود که چقدر بد، که احساسات منفیمون هم مشابهه… البته بیشتر از اون چقدر بد، که من با این همه احساس منفی، حس کردم که یکی از دوستام، از من بیشتر درگیر احساسات منفیه… یعنی از ته دلم غصه خوردم به این خاطر…

 

من تغییر میخوام. یک تغییربزرگ.

پی نوشت: یه سری جاها بدون فاند ادمیشن گرفتم. چی میشد فاند میدادن؟

نوشتن دیدگاه

فاز

خب، حرف زیاده! نمیدونم لازمه که وقتی که الان میخوام چند تا حرف بزنم دو تا پستش کنم یا نه! این خودش میشه یه بحث، چون من خودم معمولا تعداد خطوط یه پستی از یه عددی بیشتر باشه نمیخونمش!(متاسفانه البته)

با این اوصاف فعلا بحث اول رو مطرح میکنم!

بحث اولم در مورد فازه! اول تعریفش کنیم. فاز یعنی اینکه شما در چه حال و هوایی هستین. مثلا شما در حال و هوای درس خوندن هستین. یا در حال و هوای شروع یه رابطه یا حال و هوای وسطش یا حال و هوای خروج ازش هستین یا این که در حال و هوای تنهایی هستین اصلا، یا این که در حال و هوای کار هستین، یا حال و هوای هر چیزی که تو زندگی هست! این فاز ها بالاخره برای همه پیش میاد، ولی موضوع اینه که این موج سینوسی که داره توی زندگی همه میخوره، لزوما روی هم منطبق نیست. یعنی مثلا ممکنه شما پی دوم، یا پی چهارم، یا پی یا بالاخره به یه زاویه ای، روی این موج زندگی، اختلاف فاز با هر کس دیگه ای داشته باشین. خیلی از «درکت میکنم» ها و یا خیلی از احساس درک نشدن ها، از این انطباق یا اختلاف فاز به وجود میاد. مثلا یکی داره میره دانشگاه و خیلی خوشحاله که دانشگاه میره، ولی یکی دیگه مثلا داره از دانشگاه اخراج میشه. یکی تو فاز شروع یه کار جدیده و پر از انرژی میخواد همه چیو امتحان کنه، یکی دیگه اصلا تو فاز عشق و عاشقیه!(لزوما این فاز ها در مورد یک «موضوع» نیست! اتفاقا اگه در مورد یک موضوع باشه باز اختلاف فاز کمتره!)اینا فازهای جدایین که وقتی که توی این فاز های جدا باشن دو نفر، حداکثر میزانی که میتونن هیجان نسبت به اتفاقات طرف مقابل نشون بدن، «اا ای ول»ـه. یا «اا آخی متاسفم»ـه. برای اینکه دو نفر خیلی بتونن دوستای خوبی برای هم باشن، این فازها روی هم باید منطبق باشن!! در غیر این صورت، احساس درک شدن یا کردن پیش نخواهد آمد. و این تقصیر هیچ کدوم نیست. البته تلاش آدما برای اینکه یه کم توی فاز طرف مقابل قرار بگیرن قابل تقدیره، ولی خب این دیگه به مرام آدمها بستگی داره، که حاضره از فاز خودش موقتا خارج شه یا نه. و به هر حال اگه خودش واقعا توی اون فاز نباشه، این درک شدگی به حد ماکزیمم خودش نخواهد رسید.

البته این اختلاف فاز لزوما هم بد نیست. بعضی از اتفاقات هست که خیلی بزرگه، ولی اگه دو نفر همزمان توی اون فاز قرار بگیرن، هیچ کدومشون نمیتونه دست اون یکیو بگیره. یعنی درسته که اگه مثلا همزمان پدر شما و پدر دوست شما فوت کنن، درک شدگی به حد ماکزیمم خودش میرسه، ولی توی این شرایط، هیچ کدومتون نمیتونه اون یکیو از اون فاز خارج کنه. یا کمک کنه که حداقل فشار فازشون کم شه! بالاخره لازمه که یکی که توی اون فاز نیست، بیاد و یکم مثلا ترکش های این اتفاق رو کم کنه، مثلا اگه امتحان دارین، یکی باشه که بتونه خودش بخونه و به شما کمک کنه، یا چیزی از این دست.

خلاصه درسته که ماکزیمم درک شدگی ممکنه دست یافتنی نباشه وقتی که اختلاف فاز هست، ولی همیشه لزوما بد نیست. هر چند که در اکثر مواقع، احتمالا چیز خوبی نیست.

بحث بعدی باشه برای بعد!:دی

نوشتن دیدگاه

سوز

اشکهایی که میریزن وقتی که دلت به حال خودت میسوزه، کل صورت و قلب و همه چیو بدجوری میسوزونه… انگار سوزش بیشتره… انگار سوزشو بیشتر میفهمی…

پینوشت: دختر توی عکس، انگار آشناست…

نوشتن دیدگاه

سینوس، ضربه

یهو خیلی عصبانی و کلافه و پر از حرص و ناراحتی شدم.

یه عالمه نوشتم و فحش دادم به خودم و زمین و زمان. اومدم آپ کنم تو بلاگ، فیلتر شکن عزیز بالا نیاورد بلاگ گرامی رو.

از دست یه سری آدما و رفتار ها و از دست خودم به خاطر تاثیر پذیریم از اون رفتارهای احمقانه. ولی بعدش…

به این فکر کردم که چرا باید عصبانی باشم؟ وقتی عده ای آدم خوب که به خاطرشون لبخند می زنم هم وجود دارند. آدمهایی که بسیار بیشتر می تونم فکر کنم و افتخار کنم به خودم، نه نفرین کنم خودمو.

🙂 حالا درسته که سینوس میزنم، ولی خب از خودم انتظار ندارم یهو «آدم» شم. تا وقتی که نفس هست، فرصت هست برای آدم شدن. هر بار فقط کمی «آدم تر» هم بشم، عالیه.

نوشتن دیدگاه

Older Posts »